کلبه تنهایی من

بی خانمان

یکی بچهء گرگ میپرورید


چو پرورده شد خواجه را بردرید




نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 3:50 توسط حمیدرضا جانفشان| |


من آن گلبرگ مغرورم که می ميرم ز بی آبی



ولی با منت و خواری پی شبنم نمی گردم .


نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1380ساعت 7:30 توسط حمیدرضا جانفشان| |


به سمت من نيا باور نمي كنم
 
 ميدونم كه منو مثل خودم دوست نداشتي
 
اين بار دیگه دروغ نمیگم
 
بالاخره تورو یه دفعه رسوا ميكنم
 
مي ترسم كه
 
از عشق با تو حرف بزنم
 
درد من اينه كه لجبازم و دوست زیاد دارم
 
اما هيچ درماني ندارم
 
 اه, كي اين جدايي تمام ميشود
 
 در اين دنيا چه ها كشيدم
 
 اطرافیانم با من بد هستند، من هم بد
 
 در اين دوره و زمان هيچكس سلطان نيست
 
 حاكم نيست بازرگان نيست
 
 اينقدر به خودت اطمينان نداشته باش
 
هيچكس شاه نيست, پادشاه نيست
 
 در اين زمان هيچكس سلطان نيست
نوشته شده در جمعه سوم مرداد 1393ساعت 2:34 توسط حمیدرضا جانفشان| |


Östüme gelme inanamam
 
Beni ben gibi sevmedi bilirim 
 
Bu seferde yalancı ben olamam 
 
Seni bir kalemde rezil ederim
 
Korkmuyorum sana aşktan söz etmeye ben
 
İnatçıyım derdim çok dostum var 
 
Hiç dermanım yok
 
Ah ne zaman bu ayrılık pek yaman
 
Neler çektim bu dünyadan 
 
El mi yaman ben mi yaman 
 
Bu devirde kimse sultan değil 
 
Hükümdar değil, bezirgan değil 
 
Bu kadar güvenme kendine
 
Kimse şah değil, padişah değil
 
Bu zamanda kimse sultan değil 
 
 
 
نوشته شده در جمعه سوم مرداد 1393ساعت 2:26 توسط حمیدرضا جانفشان| |

این عشق اینجور تمام نمی شه

این عشق اینجور تمام نمی شه

منو تنها نذار هیچ وقت

منو توی مرگ و تاریکی ها نینداز 

منو با خودت به هر جایی که میری ببر

بی تو من در این خفقانم 

لحظه ای دوام نمی آورم

یکه و تنها نمی توانم بمانم

بدنبال عطر تو میگردم

 تمام جادها را نگاه کردم

منو با خودت به هر جایی که میری ببر

ای عشق این زندگی را از من نگیر

به من زندگی تازه ای ببخش

منو توی مرگ و تاریکی ها نینداز 

منو با خودت به هر جایی که میری ببر

منو توی مرگ و تاریکی ها نینداز

منو با خودت به هر جایی که میری ببر

بی تو من در این خفقانم

لحظه ای دوام نمی آورم

یکه و تنها نمی توانم بمانم

بدنبال عطر تو میگردم

تمام جادها را نگاه کردم

منو با خودت به هر جایی که میری ببر

منو با خودت به هر جایی که میری ببر

منو با خودت به هر جایی که میری ببر

نوشته شده در سه شنبه سوم تیر 1393ساعت 4:41 توسط حمیدرضا جانفشان| |

Bu Aşk Böyle Bitemez

Bu ask böyle bitemez

birakma terk etme beni aah

Bu Ask böyle bitemez

birakma terk etme beni

atma beni Ölümlere atma beni zulümlere

götür beni gittigin yere

Sensiz ben nefes alamam

buralarda hic duramam

 tek basina Yanliz kalamam

senin kokunu özledim

hep yollarini Gözledim

götür beni gittigin yere 

Askindir beni yasatan

beni hayata baglayan

atma beni Ölümlere atma beni zulümlere

götür beni gittigin yere

atma beni Ölümlere atma beni zulümlere

götür beni gittigin yere

Sensiz ben nefes alamam buralarda hic duramam

tek basinaYanliz kalamam

senin kokunu özledim

hep yollarini Gözledim götür beni gittigin yere

 

نوشته شده در سه شنبه سوم تیر 1393ساعت 4:32 توسط حمیدرضا جانفشان| |

مایه اصل و نصب در گردش دوران زر است

متصل خون می خورد تیغی که صاحب جوهر است

سبزه پامال است زیر درخت میوه دار

خدمت آتش بباید کرد تا هیزم تر است

ناکسی گر از کسی بالا نشیند عیب نیست

روی دریا کف نشیند قعر دریا گوهر است

کره اسب از نجابت در تعاقب می رود

کره خر از خریت پیش روی مادر است

دود اگر بالا نشیند کسر شأن شعله نیست

جای چشم ابرو نگیرد زانکه آن بالا تر است

شصت و شاهد هر دو دعوی بزرگی می کنند

پس چرا انگشت کوچک لایق انگشتر است

آهن و فولاد هر دو از یک کوره می آیند برون

آن یکی شمشیر گردد این یکی نعل خر است

کاکل از بالا نشستن رتبه ای پیدا نکرد

زلف از افتادگی قابل مشک و عنبر است

گر ببینی ناکسی بالا نشیند صبر کن

.............................................. !

 

نوشته شده در سه شنبه سوم تیر 1393ساعت 4:0 توسط حمیدرضا جانفشان| |

شیشه و سنگ ندارند به هم نزدیکی

 

هر شکستی که به هر کس برسد

 

از خویش است.

نوشته شده در پنجشنبه یکم خرداد 1393ساعت 18:12 توسط حمیدرضا جانفشان| |


ندانی که ایران نشست من است 


جهان سر بسر زیر دست من است


به نیکی ندارم از بد هراس

 

همه روی یکسر بجنگ آورم 


جهان بر بد اندیش تنگ آورم

 


نوشته شده در چهارشنبه دهم اردیبهشت 1393ساعت 2:12 توسط حمیدرضا جانفشان| |

امشب دلم می خواد تا فردا می بنوشم من

زیباترین جامه هایم را بپوشم من

با شوق رویت باغچه هامونو صفا دادم

امشب تا می شد گل توی گلدونها جا دادم

بعد از گسستن ها آن دل شکستن ها

فردا تو می آیی

بعد از جداییها آن بی وفاییها

فردا تو میآیی


از خونه ما ناامیدیها سفر کرده

گویا دعاهای من خسته اثر کرده


من روز و شب را می شمارم تا رسد فردا

آن لحظه خوب در آغوشت کشیدنها


امشب دلم می خواد تا فردا می بنوشم من

زیباترین جامه هایم را بپوشم من

با شوق رویت باغچه هامونو صفا دادم

امشب تا می شد گل توی گلدونها جا دادم

بعد از گسستن ها آن دل شکستن ها

فردا تو می آیی

بعد از جداییها آن بی وفاییها

فردا تو میآیی

نوشته شده در شنبه دوم فروردین 1393ساعت 0:13 توسط حمیدرضا جانفشان| |

به سفرهای درازی رفتم

تا شب خستگی های تاج محل

تا شب ساکت شیوا رفتم

سفرهء شام پر از نان غزل

هیچ کجا عزیز تر از وطن نبود

هیچ اتاقی سایه گاه من نبود



شهر ونیز چه تماشائی بود

کشتی دزدای دریائی بود

شب رم با همهء اسقف هاش

شب چشمه های تنهائی بود

هیچ کجا عزیز تر از وطن نبود

هیچ اتاقی سایه گاه من نبود



موزهء مادام توسو خالی بود

جای چهره های پوشالی بود

رقص مه با اتوبوس های سرخ

رقص دار و طرح یک قالی بود

هیچ کجا عزیز تر از وطن نبود

هیچ اتاقی سایه گاه من نبود



صبح شانلیزه مهتابی بود

قصر ورسای آبی آبی بود

مثل خواب سالوادور دالی بود

شهر پاریس شهر بیخوابی بود

هیچ کجا عزیز تر از وطن نبود

هیچ اتاقی سایه گاه من نبود



پیش رو بانوی مشعل دار بود

یک سیاه آنسو ترک بیکار بود

شهر خالی از فرشته سرد بود

بر سر سرخ و سیاه آوار بود

هیچ کجا عزیز تر از وطن نبود

هیچ اتاقی سایه گاه من نبود



درد من کابوس بیدردان بود

من کنارم بود و چه بیجان بود

شب تنهائی بادبادکها

شب آغاز و شب پایان بود

هیچ کجا عزیز تر از وطن نبود

هیچ اتاقی سایه گاه من نبود

هیچ کجا عزیز تر از وطن نبود

هیچ اتاقی سایه گاه من نبود





نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1392ساعت 5:29 توسط حمیدرضا جانفشان| |

زنده باد ایران و ایرانی :

عرب هرکه باشد مرا دشمن است


بد اندیش و بد خوی و اهریمن است

نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1392ساعت 13:16 توسط حمیدرضا جانفشان| |

گفته بودند درد دل کن گــــــــــاه با هم صحبتی

کو رفیق راز داری؟ کــــــــــــــو دل پرطاقتی؟

شمع وقتی داستانم را شنید آتش گـــــــــرفت

شرح حالم را اگر نشنیده باشی راحتـــــــــــی

تا نسیم از شرح عشقم باخبر شد، مست شد

غنچه‌ای در باغ پرپر شد ولی کــــــــو غیرتی؟

گریه می‌کردم که زاهد در قنوتم خیره مــــــــاند

دور باد از خرمن ایمان عــــــــــــــــــــاشق آفتی

روزهایم را یکایک دیدم و دیـــــــــــــــدن نداشت

کاش بر آیینه بنشیند غبار حســـــــــــــــــــرتی

بس‌که دامان بهاران گل به گل پژمرده شــــــــد

باغبان دیگر به فروردین ندارد رغبتــــــــــــــی
نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1392ساعت 1:51 توسط حمیدرضا جانفشان| |

به مناسبت 6 بهمن


ز عهد كودكي در ياد دارم

همه با هم خوش و همراه بوديم

به زير سايهء مهر اهورا

قرين عدل شاهنشاه بوديم

شفيق و مهربان بوديم و هستيم

وليكن اندكي خودخواه بوديم

طمع بر مردم ما چيره گرديد

نمك نشناس و بس گمراه بوديم

ز حرص آب و برق و نفت مفتي

زچاله كنده و در چاه بوديم

كجا بد كرد با ما شاه شاهان ؟!

اگر ما همدل و همراه بوديم !

به حقش ناسپاسي ها نموديم

برايش ما غمي جانكاه بوديم

از آن ما اينچنين بيچاره گشتيم ...

كه با نامردمان همراه بوديم !

به ما نيرنگ زد ملاي هندي

به شوق ديدنش در ماه بوديم

كجا اين سرنوشت شوم ما بود ؟

اگر ما مردمي آگاه بوديم ...!

شكوه پادشاهي باز گردد

كه ما روزي در اوج جاه بوديم



نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1392ساعت 3:57 توسط حمیدرضا جانفشان| |


شیرین جان

شکست عهد منو

شکست عهد منو گفت هرچه بود گذشت

به گریه گفتمش آری ولی چه زود گذشت


بهار بود و


بهار بود و تو بودی عشق بود و امید

بهار رفت و تو رفتی و هرچه بود گذشت

ایشن له‌دوریت فره هولمه

شیرین گیان – شیرین آی گشت که‌س

چه نه بیستون غه م له کولمه

شیرین گیان – کو بیستون چه‌س

کو وه‌کی بیستون ارام چو خاکه

شیرین گیان – له توره‌ش کیشم

له کو وه‌کی غه‌مت جه‌رگم پرچاکه

شیرین گیان – هی نازداره‌که‌م

شیرین و شیرین شیرین گشت که‌سم

ناز دار شیرین – ناز شیرین – شیرین گشت که‌سم

عشق تو داسه تیشه وه ده‌سم

عشق تو داسه تیشه وه ده‌سم

وه زه‌خم تیشه عُقده خالی که‌م

شیرین گیان – عُقده‌ی وه رینم

و زوان تیشه نال و زاری که‌م

شیرین گیان – تیشه کی شینم

یه‌شو ارای چه له بیستون ناد

شیرین گیان – ده‌نگه‌کی تیشه‌م

هاتمه له خواوت نازت وه‌کیشمشیرین گیان – هی نازداره‌که‌م

شیرین و شیرین شیرین گشت که‌سم

ناز دار شیرین – ناز شیرین – شیرین گشت که‌سم

عشق تو داسه تیشه وه ده‌سم

عشق تو داسه تیشه وه ده‌سم



نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1392ساعت 5:12 توسط حمیدرضا جانفشان| |


آلونک

 

نخون برام آواز تلخ رفتن

سخته برام ازعشق تو گذشتن

بی تو مثل چکاوکی غریبم

که بالشو با تیرغم شکستن

بغض گریه تو گلوم

زنجیرغصه به پام

تو منو تنها نذار

بوی غم داره صدام

دیگه شعرعاشقونه بی تو واسه کی بخونم

توی این ایل پریشون به امید کی بمونم

دست نیازمو بگیر که خسته شد بی تو بودن برام عذاب

صدای سازمو بشنو که می خونه بی تو شادی برام سرابه

بغض گریه تو گلوم

زنجیر غصه به پام

تو منو تنها نذار

بوی غم داره صدام

 

خیلی سخته توی آلونک تنهایی نشستن

با دلی لبریز فریاد ، لب صد شکوه رو بستن

تموم حرفا رو من ، نمی شه با تو بگم

ولی سربسته بدون ، که می شم طعمه ی غم

بغض گریه تو گلوم

زنجیر غصه به پام

تو منو تنها نذار

بوی غم داره صدام


نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1392ساعت 4:45 توسط حمیدرضا جانفشان| |

زندگی من کنار این غریبه بی تو مثل روز، روشنه

این غریبه بر خلاف تو تمام لحظه هاش کنارمنه

یه زندگی براش درست کنم که روز و شب حسودی کنی

روزی هزار دفعه تو آرزوی اینکه کاشکی بودی کنی

من ، کنار تو یه روز خوش نداشتم از دست تو

این غریبه پای گریه هام میشینه بر عکس تو

هر عذابیم به من بده

از اینکه بامنه

کنار اون خوشم

هرچی خاطرات با توئه کنار خوبیاش تو سینه میکشم

روبه روی من کسیه که دلش با منه و تمام زندگیش منم

روبه روت کسیه که توی وجودش میگردی دنبال عطر تنم

ولی هیچکی مثل من برات نمیشه

رفتم از کنار تو واسه همیشه

♫♫♫

نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن 1392ساعت 4:44 توسط حمیدرضا جانفشان| |

اى جونم

قدمات رو چشام بیا و مهمونم شو

گرمی خونم شو

ببین پریشون دلم بیا آرومم کن

ای جونم

میخوام عطر تنت بپیچه تو خونه م

تو که نیستی یه سرگردون دیوونم

ای جونم، بیا که داغونم

ای جونم عمرم نفسم عشقم

تویى همه کسم

آی که چه خوشحالم تورودارم

ای جونم…

ای جونم دلیل بودنم عشقت

مثه خون تو تنم

آی که چه خوشحالم تورو دارم

ای جونم…

ای جونم

خزونم بی تو ابر پر بارونم

بیا جونم

بیا که قدر بودنتو میدونم

میدونی اگه بگی که می مونى

منو به هرچی میخوام می رسونى

تو که جونى بیا بگو که می مونى

جونم عمرم نفسم عشقم

تویى همه کسم

آی که چه خوشحالم تورو دارم

ای جونم…

ای جونم دلیل بودنم عشقت

مثه خون تو تنم

آی که چه خوشحالم تورو دارم

ای جونم

ای جونم

من این حس قشنگ به تو مدیونم

میدونم تا دنیا باشه عاشق تو می مونم

میدونم می مونم

ای جونم عمرم نفسم عشقم

تویى همه کسم

آی که چه خوشحالم تورو دارم

ای جونم…

ای جونم دلیل بودنم عشقت

مثه خون تو تنم

آی که چه خوشحالم تورو دارم

ای جونم…

—   –  —  

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1392ساعت 2:28 توسط حمیدرضا جانفشان| |

بیا دوری نکن از من

بیا تنها بشیم با هم

بیا با من تو بهتر شو

بیا از من تو رد شو

رد شو

ببین گاهی یه وقتایی دلم سر میره از احساس
 

نه میخوابم نه بیدارم از این چشمای من پیداست


تنم محتاج گرماته زیادی دل به تو بستم

هیچ دردی در این حد نیست من از این زندگی خستم

دلم تنگ میشه بیش از حد

دلم تنگ میشه بیش از حد

دلم تنگ میشه بیش از حد

دلم تنگ میشه بیش از حد


بیا دوری نکن از من
 

بیا تنها بشیم با هم

بیا با من تو بهتر شو

بیا از من تو رد شو

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر 1392ساعت 1:10 توسط حمیدرضا جانفشان| |

غربت یه دیواره ، بین تو و دستام

یک فاجعه است وقتی‌ ، تنها تو رو می‌خوام

غربت یه تعبیره ، از خواب یک غفلت

تصویری از یک کوچ ، در آخرین قسمت

وقتی‌ ازم دوری ، از سایه می‌‌ترسم

حتی من اونجا ، از همسایه می‌‌ترسم



غربت برای ما ،مثل یه تعلیقه

یه راه طولانی‌ ،روی لب تیغه

اون حس آزادی ، اون جا نمی ارزه

زندون بی‌ دیوار ، سلول بی‌ مرز

اون حس آزادی ، اون جا نمی ارزه

زندون بی‌ دیوار ، سلول بی‌ مرز

وقتی‌ ازم دوری ، شب نقطه چین می‌شه

دیوار این خونه ، دیوار چین می‌شه

وقتی‌ ازم دوری ، از زندگی‌ سیرم

دنیا رو با قلبت ، اندازه میگیرم

اون حس آزادی، اونجا نمی ارزه

زندون بی‌ دیوار ، سلول بی‌ مرزه

اون حس آزادی، اونجا نمی ارزه

زندون بی‌ دیوار ، سلول بی‌ مرزه


نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1392ساعت 2:10 توسط حمیدرضا جانفشان| |

سر ناکسان را برفراشتن


و از آنها تقاضای به داشتن


سر رشته خویش گم کردن است


به جیب اندرون مار پروردن است



* * * * *



نوشته شده در جمعه سوم آبان 1392ساعت 1:52 توسط حمیدرضا جانفشان| |


اشکی در گذرگاه تاریخ

از همان روزی که دست حضرت قابیل


گشت آلوده به خون حضرت هابیل


از همان روزی که فرزندان آدم


صدر پیغام‌ آورانِ حضرتِ باریتعالی


زهر تلخ دشمنی در خون‌شان جوشید


آدمیت مرده بود


گرچه آدم زنده بود




از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند


از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند


آدمیت مرده بود


( از همان روزی که فززند پدر را به زندان انداخت آدمیت مرده بود )


بعد دنیا هی پُر از آدم شد و این آسیاب


گشت و گشت


قرن ها از مرگ آدم هم گذشت


ای دریغ


آدمیت برنگشت



قرن ما


روزگار مرگ انسانیت است


سینه ی دنیا ز خوبی‌ها تهیست


صحبت از آزادگی ، پاکی ، مروت ابلهیست


صحبت از مهدی و عثمان و محمد نابجاست


قرن موسی چمبه هاست






من که از پژمردن یک شاخه گل


از نگاه ساکت یک کودک بیمار


از فغان یک قناری در قفس


از غم یک مرد در زنجیر


حتی قاتلی بر دار


اشک در چشمان و بغضم در گلوست


و ندرین ایام


زهرم در پیاله زهر مارم در سبوست


مرگ او را از کجا باور کنم




صحبت از پژمردن یک برگ نیست


وای ، جنگل را بیابان می‌کنند


دست خون‌آلود را در پیش چشم خلق پنهان می‌کنند


هیچ حیوانی به حیوانی نمی‌دارد روا


آنچه این نامردمان با جان انسان می‌کنند ...



صحبت از پژمردن یک برگ نیست


فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست

فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

فرض کن جنگل بیابان بود از روز نُخست

در کویری سوت و کور

در میان مردمی با این مصیبت‌ها صبور

صحبت از مرگ محبت ، مرگ عشق


گفت وگو از مرگ انسانیت است .


نوشته شده در سه شنبه دوم مهر 1392ساعت 3:58 توسط حمیدرضا جانفشان| |

کجا سفر رفتی


که بی خبر رفتی


اشکم را چرا ندیدی


از من دل چرا بریدی


پا از من چرا کشیدی


که پیش چشمم بر دگر رفتی


بیا به بالینم


که جان مسکینم


تاب غم دگر ندارد


جز بر تو نظر ندارد


جان بی تو ثمر ندارد


مگر چه کردم که بی خبر رفتی




چه قصه ها تو از وفا گفتی با من


تو بی محبتی کنون جانا یا من


تو چون آن شرر به خدا خبر ز خدا نداری


رود آتش از سر آن سرا که تو پا گذاری


سوز دلم را تو ندانی


آتش جانم ننشانی




با غمت در آمیزم


از بلا نپرهیزم


پیش از آن برم بنشین


کز میانه برخیزم



رو به تو کردم به خدا


خو به تو کردم که هم آغوش تو باشم


دل به تو بستم به امیدت بنشستم


که قدح نوش تو باشم



چه شود اگر نفس سحر خبری ز تو آرد


به کس دگر نکنم نظر که دلم نگذارد



نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1392ساعت 1:31 توسط حمیدرضا جانفشان| |

افتاده درختي كه به خود مي تابيد

 

از داغ تبر به خاك غم مي ناليد

 

گفتم چه كسي به ريشه ات زد گفتا

 

آن كس كه به زير سايه ام ميخوابيد

 

 

نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1392ساعت 2:24 توسط حمیدرضا جانفشان| |

شبها در رویای من هستی

میبینم که در کنارم هستی

کدام راست است و کدام دروغ است

میمیرم برای تو هلاکم برای تو

****

آخ یک بار دیگر نگاهم کن که دلم آتش گرفته

ای خدا این چه بلا و چه عشقی بود که گرفتارش شدم

****

نگاهم کن نگاهم کن یکبار دیگر نگاهم کن

میمیرم برای تو هلاکم برای تو

آتش گرفت این زبان آتش گرفت این لب

میمیرم برای تو هلاکم برای تو

****

باد صبحگاهی وزیدن گرفت

گل من چشمانم خیره در چشمانت مانده است

یک بار دیگر نگاهم کن

ای چشم و چراغ من

میمیرم برای تو هلاکم برای تو

 

 

 

نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1392ساعت 1:15 توسط حمیدرضا جانفشان| |

گجه لری رویامداسان


گوروره م کی یانیمداسان

    
هانسی دوزدی هانسی یالان


اولورم سنین ایچین یانیرام سنین ایچین 

 
****


بیر دفعه منه باخ اورییم یاندی آخ


بو نه بلایدی نه سودایدی دوشدیم آی آللـه 

 

****


باخ باخ بیر منه باخ

 
اولورم سنین ایچین یانیرام سنین ایچین


یاندی بو دیل یاندی دوداخ


اولورم سنین ایچین یانیرام سنین ایچین


****


سحـر یِلی اَسـدی گولوم


گوزلرینده قالیب گوزیم


بیر منه باخ جانیم گوزیم 


اولورم سنین ایچین یانیرام سنین ایچین 

 

 

باخ باخ بیر منه باخ


اولورم سنین ایچین یانیرام سنین ایچین

 
یاندی بو دیل یاندی دوداخ


اولورم سنین ایچین یانیرام سنین ایچین

 

 

 *   *   *   *   *

 

 

از اینجا بشنوید و لذت ببرید . 

نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1392ساعت 1:2 توسط حمیدرضا جانفشان| |

سایه ام امشب زه تنهایی مرا همراه نیست

 

گر در این خلوت بمیرم هیچ کس آگاه نیست

 

من در این دنیا به جز سایه ندارم همدمی

 

این رفیق نیمه راهم گاه هست و گاه نیست

 

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1392ساعت 2:41 توسط حمیدرضا جانفشان| |

گل مریم سر راه تو پرپر کردم


ندانستم قسمهای تو باور کردم



گل مریم سر را تو پرپر کردم


ندانستم قسمهای تو باور کردم

 

 


بیادم

بیادم آید آن شب در سکوت صحرا


تو بودی و من و مهتاب و عطر گلها


رها بود زغمها دل ما

 

 



رفتی و شد فنا آن رویا


در دلم شد بی تو هنگامه برپا


در انتظارت عمرم هدر شد نفرین بر این رویا

 

 



گل مریم سر را تو پرپر کردم

ندانستم قسمهای تو باور کردم

گل مریم سر را تو پرپر کردم

ندانستم قسمهای تو باور کردم

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1392ساعت 5:37 توسط حمیدرضا جانفشان| |

 

غصه هات مال منه اما خوشی ات مال اونه

چشم من دنبال تو چشم تو دنبال اونه

 

 

به دلم هر چی میگم که اینکارا کار نمیشه

 خودت رو خسته نکن اون واسه تو یار نمیشه

 

 

تو رو با غریبه میبینم صدام در نمیاد

 دلم آتیش میگیره کاری ازم بر نمیاد

 

 

این برام سخته که تو حرفام رو باور نداری

تو به جز سوختن من مگه کار دیگر نداری

 

 

راستی حیفه که تو بی وفا از آب در اومدی

چی شد اون سنگ وفایی که به سینه میزدی

 

 

تو رو با غریبه میبینم صدام در نمیاد

دلم آتیش میگیره کاری ازم بر نمیاد

 

 

دست و پای دلم رو بستی به زنجیر غمت

 یادش اصلا نمیره ناله شبگیر غمت

 

 

راستی کاری که تو میکنی کافر نمیکنه

دل بیچاره چه ساده است که باور نمیکنه

 

 

تو رو با غریبه میبینم صدام در نمیاد

دلم آتیش می گیره کاری ازم بر نمیاد

 

 

 

  بشنوید

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1392ساعت 3:44 توسط حمیدرضا جانفشان| |

لحظه ی خدافظی به سینه ام فشردمت

اشک چشمام جاری شد دست خدا سپردمت

دل من راضی نبود به این جدایی نازنین

عزیزم منو ببخش اگه یه وقت آزردمت

گفتی به من غصه نخور می رم و بر میگردم

همسفر پرستو ها میشم و بر میگردم

گفتی تو هم مثل خودم غمگینی از جدایی

گفتی تا چشم هم بزنی میرم و برمیگردم

عزیز رفته سفر کی برمیگردی

چشمونم مونده به در کی برمیگردی

رفتی و رفت از چشام نور دو دیده

ای ز حالم بی خبر کی برمیگردی

غمگین تر از همیشه به انتظار نشستم

پنجره ی امیدمو هنوز به روم نبستم

پرستو های عاشق به خونشون رسیدن

اما چرا عزیز دل هرگز تو رو ندیدن



نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1392ساعت 3:28 توسط حمیدرضا جانفشان| |